زلزله...
٤شنبه، 21دیماه، ساعت8:40 حدودا، دارم با سیستم کار می کنم، تو هم تو پذیرایی خوابیدی، یه دفعه صدایی میاد، سرم درد میگیره، همه عروسکهات تکون میخورن، خیلی میترسم، تنها یه چیز به ذهنم میرسه، بغل کردن مجدد پسرم، عزیزم،دلم برات پر می کشه، خدایا... سریع به سمتت میام، تموم شده، ولی ترسش باقیه، به بابایی زنگ میزنم، سریعتر خودشو میرسونه...
ظاهرا از بقایای زلزله بابل اینطور کرج لرزیده...عجیبه... و ترسناک...
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


زلزله...
